بزرگترین وبلاگ فرهنگی مذهبی ماه

بزرگترین وبلاگ مذهبی و فرهنگی ماه

با ثبت کد ما تخفیف ویژه از تبیان بگیرید ....

 

خريد از فروشگاه تبيان با تخفيف ويژه :

 

فقط كافيست در كادر كد بازارياب "  459764" یا " ۹۴۱۹۰۳ " را وارد نماييد.

با استفاده از کد بازاریابی ما تخفیف ویژه از تبیان بگیرید ...

 

ورود به وب تخفیف ویژه فروشگاه تبیان (اطلاعات بیشتر )

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی 

جشنواره ملی وبلاگ های دینی


ه وب سایت سومین جشنواره ســــراســـــری وبلاگ های دینی خوش آمدید 

با یاری خداوند متعال و پس از برگزاری  2 دوره موفق از جشنواره سراسری وبلاگ های حوزه  دین و اندیشه در سال های گذشته  و با توجه به اینکه تداوم اين حرکت , نکته کليدي در تاثير بخشي اهداف ارزشمند آن است, اینک گام دیگری در حمایت از اطلاع رسانی , تولید و توسعه محتوای فارسی در حوزه دین و اندیشه بر میداریم .

در حالی که تولید محتوای فارسی در فضای مجازی یکی از مهمترین دغدغه های حاضر است , تبیان به عنوان یکی از بزرگترین تولید کنندگان محتوای فارسی خصوصا در حوزه دین و اندیشه به این دغدغه در کشور آگاه و برنامه های متنوع و هدفمندی را اجرا نموده است .

در این راستا تبیان زنجان به عنوان یکی از فعال ترین شاخه های تبیان در کشور , در راستای جایگاه و نیزاهداف کلان خود در سطح کشور , سومین  دوره جشنواره ملی وبلاگ های دینی خود را با عنوان " قلم و اندیشه " برگزار مینماید .

این جشنواره فرصت مناسب دیگری است تا وبلاگ نویسان و هنرمندان با مشارکت خود حرکت منسجمی در تولید و تبیین نقش مبانی دینی در بخش های فرهنگی , اجتماعی , هنری و نیز معرفی دست نوشته ها و محتوای خود به بازدیدکنندگان داشته باشند .

این جشنواره  با توجه به اهمیت شبکه های اطلاع رسانی فضای مجازی در عصر حاضر و نقش خطیر رسانه های دیجیتال در انتقال مفاهیم دینی و فرهنگی و نیز توجه به اینکه وبلاگ نویسی از مهمترين ابزار توسعه و ترویج امور ديني در دنياي مجازي میباشد  ,  برنامه ریزی گردیده است . همانند سایر دوره های برگزار شده بستر این جشنواره بر پایه ارج نهادن به فعالیت های خودجوش کارشناسان و کاربران در آگاه سازي جامعه نسبت به ارزش های فرهنگی و دینی می باشد

لذا از تمامی وبلاگ نویسان اعم از متخصصین و محققین , اساتید حوزه و دانشگاه , هنرمندان و عکاسان و وبلاگ نویسان شخصی برای شرکت پرشور در این جشنواره ملی , دعوت بعمل میآید.

دبیرخانه دائـــمی  جشنواره وبلاگ های دینی کشور

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...


حسين (ع) چاره بلا

 

مرحوم حاج شيخ عبدالکريم حائري يزدي (ره) فرمود :« زماني که در سامرا مشغول تحصيل علوم ديني بودم اتفاقاً اهالي سامرا به بيماري وبا و طاعون مبتلا شده بودند و همه روزي عد‌ه‌اي مي‌مردند.
روزي جمعي از اهل علم در منزل استادم مرحوم سيد محمد فشارکي (ره) بودند، ناگاه مرحوم آقا ميرزا محمد تقي شيرازي (ره) که در مقام علمي مانند مرحوم فشارکي بود، تشريف آوردند و صحبت از بيماري وبا شد که همه در معرض خطر مرگند.
مرحوم ميرزا فرمود:«اگر من حکمي بکنم آيا لازم است انجام شود يا نه؟» همه اهل مجلس تصديق نمودند سپس فرمود:«من حکم مي‌کنم که شيعيان ساکن سامرا از امروز تا ده روز مشغول خواندن زيارت عاشورا شوند و ثواب آن را هديه به روح شريف نرجس خاتون والده محترم ماجده حجه‌بن‌الحسن (ع) کنند تا اين بلا از آنان دور شود».
اهل مجلس اين حکم را به تمام شيعيان ابلاغ نمودند و همگان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند. از فرداي آن روز تلف شدن شيعيان موقوف شد با اينکه همه روزه عده‌اي از غير شيعه مي‌مردند به طوري که بر همه آشکار گرديد که اين واقعه بي‌علت نيست.
برخي از شيعه‌ها از آشنايان شيعه خود مي‌پرسيدند:«سبب اينکه ديگر از شما کسي تلف نمي‌شود چيست؟» آنها در پاسخ مي‌گفتند:«زيارت عاشوراي امام حسين (ع) ما را نجات داد».
پس آنها هم متوسل به امام حسين (ع) شدند و همانند شيعيان مشغول خواندن زيارت عاشورا شدند.

پس از مدتي بلا از آنها نيز برطرف شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

برات آزادي از عذاب جهنم


برات آزادي از عذاب جهنم
 

در کوفه همسايه‌اي داشتم که نسبت به خاندان رسالت بي‌توجه بود، روزي به او گفتم:«چرا به زيارت قبر حضرت سيدالشهدا (ع) نمي‌روي؟» گفت:«چون بدعت است و هر بدعتي موجب گمراهي است و گمراهي موجب دخول در دوزخ است». من چون اين سخنان ياوه را شنيدم روي از او برگرداندم، چون شب جمعه شد با خود گفتم:«صبح زود مي‌روم و برخي از فضائل امام حسين (ع) را براي همسايه‌ام بيان مي‌کنم بلکه از خواب غفلت بيدار شود.»
وقتي که به در خانه او رفتم او را نيافتم و چون سراغ او را گرفتم گفتند که او ديشب براي زيارت امام حسين (ع) به کربلا شرفياب شده است. در دريايي از تعجب غرق شدم چرا که سخنان ديشب او را هنوز در ذهن داشتم پس سريعاً به طرف کربلا حرکت کردم چون به آنجا رسيدم او را ديدم که دائماً در رکوع و سجود است در حالي که اصلاً از عبادت خسته نمي‌شود.
به او گفتم:«اي همسايه! تو که مي‌گفتي زيارت امام حسين (ع) بدعت است پس چرا به زيارت آن حضرت آمده‌اي؟!»
گفت:« عزيز من! آن وقتي که اين حرف را مي‌گفتم ابداًَ قائل به امامت حضرت نبودم تا اينکه شب گذشته (شب جمعه) در خواب ديدم که پيامبر اکرم و اميرمؤمنان و جمعي از امامان معصوم (ع) به همراه برخي از پيامبران به زيارت امام حسين (ع) آمدند و هودجي همراه ايشان بود»
پرسيدم :« در ميان اين هودج چه کسي است؟»
گفتند:«فاطمه زهرا است که به زيارت فرزندش حسين آمده است»
من به نزديک هودج رفتم ديدم که آن حضرت از داخل هودج رقعه‌ها و کاغذهايي بيرون مي ريزد!
پرسيدم:«اين رقعه‌ها چيست؟»
گفتند:«اينها براي زيارت آزادي از عذاب جهنم است که به زائرين قبر حسين در شب جمعه داده مي‌شود».
در آن حالت ناگهاني هاتفي آواز داد که:«ما و شيعيان ما در بلندترين درجه از درجات شهادت هستيم»
پرسيدم:«اين جماعت کيستند که به زيارت آمده‌اند؟»
گفتند:«حضرت پيغمبر با انبياء و ائمه هدي»
چون اين واقعه را ديدم ناگهان از خواب برخاستم و به سرعت تمام ،خود را در دل تاريکي‌ها به کربلا رساندم و مشغول گريه و زاري و توبه شدم و با خود قرار گذاشتم که تا حيات من باقي باشد از جوار آن حضرت دور نشوم.
راوي :‌سليمان بن اعمش

منبع : کتاب کرامات امام حسين (ع)


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

محرم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...


شفاعت امام حسين (ع) به خاطر مادر
 

مرحوم آقا شيخ محمدحسين قمشه‌اي که از شاگردان سيد مرتضي کشميري بود در سن 18 سالگي در قمشه مبتلا به مرض حصبه شد، اطبا در مداواي او توفيقي نيافتند و ايشان فوت کرد.مادرش گفت:«دست به جنازه فرزندم نزنيد تا من برگردم»، قرآن را برداشت و گريه‌کنان به پشت بام رفت و اباعبدالله (ع) را شفيع قرار داد و گفت:«دست از شما برنمي‌دارم تا بچه‌ام زنده شود». چند دقيقه نگذشت که شيخ محمدحسين زنده شد و گفت : «برويد به مادرم بگوييد که شفاعت امام حسين (ع) پذيرفته شد.» او مي‌گويد:« وقتي مرگم نزديک شد دو نفر نوراني سفيدپوش را ديدم که گفتند:«چه باکي داري؟» گفتم :«اعضايم درد مي‌کند». يکي از آن دو دست به پايم کشيد راحت شدم، ديدم اهل خانه گريانند ولي هرچه خواستم بگويم که راحت شدم نتوانستم تا آن که آن دو من را به حرکت درآوردند در بين راه شخصي نوراني را ديدم که به آن دو فرمود:«ما سي سال عمر به او عطا کرديم» و فرمود:«او را به مادرش برگردانيد که يکباره ديدم همه گريان هستند»

اکثر علماي نجف نقل کرده‌اند ايشان که مدتي بعد ساکنان نجف شدند پس از سي سال به ديار باقي شتافتند.



+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...

مسلمان شدن يك قريه بودايي
 

يکي از تجار آفريقا که اکنون مردي دانشمند است به نام «محمدشريف ديوجي» برنامه‌اش اين است که هر سال «دهه عاشورا» به طور رايگان براي تبليغ و برگزاري مراسم عزاداري امام حسين (ع) به يکي از قريه‌هاي آفريقا مي‌رود. او براي من (سيد محمد شيرازي) تعريف کرد:«يکي از سالها براي اولين بار به قريه‌اي رفتم که واعظ و خطيب نداشت ،من آمادگي خود را براي سخنراني اعلام کردم .اهل قريه هم خيلي خوشحال شدند وقت نماز رسيد اما هرچه گوش دادم صداي اذان نشنيدم بعد به خانه‌اي که سياه پوش بود و جمعيت زيادي براي عزاداري موج مي‌زد وارد مي‌شدم و به يکي از افراد مجلس گفتم:«چرا در محل شما صداي اذان شنيده نمي‌شود؟»
جواب داد:«اذان چيست؟»
گفتم:«اذان براي نماز».
گفت :«نماز چيست؟»
گفتم:« مگر شما مسلمان نيستيد؟»
گفت : «نه»
گفتم:«شما چه مذهبي داريد؟»
جواب داد : «ما بودايي هستيم.»
گفتم: پس چرا براي امام حسين (ع) عزاداري مي‌کنيد؟
گفتند:«ما از گذشتگان خود پيروي مي‌کنيم چون آنها هميشه عزاداري امام حسين (ع) را برپا مي‌کردند».
من بالاي منبر رفتم و گفتم:«اي مردم! امام حسين (ع) به قريه شما آمده ولي جد حسين (ع) و پدر حسين (ع) و دين حسين (ع) به قريه شما نيامده است.پس بياييد حسين (ع) را واسطه قرار بدهيم تا دين و جد او هم بيايند.»

از آن روز مشغول بيان احکام و عقايد حقه اسلام و هدف مقدس حسين (ع) شدم و اسلام را به آنها معرفي کردم، هنوز دهه عاشورا تمام نشده بود که همه اهل قريه از کوچک و بزرگ فقير و غني مسلمان شيعه شدند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...



شفا از حضرت زينب (س)
 

زماني که متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروي مي‌بردند و در ايران بودند، من در راه‌آهن خدمت مي‌کردم در اثر تصادف با کاميون سنگ‌کشي يک پاي من زير چرخ کاميون رفت و مرا به بيمارستان دکتر فاطمي شهرستان قم بردند و زير نظر دکتر مدرسي که اکنون زنده است و دکتر سيفي معالجه مي‌نمودم ،پايم ورم کرده بود، مدت پنجاه شبانه روز از شدت درد حتي يک لحظه خواب به چشمم نرفت، در اين مدت به حضرت زهرا و حضرت زينب و حضرت معصومه (س) متوسل بودم و مادرم بسياري از اوقات در حرم حضرت معصومه مي‌رفت و توسل پيدا مي‌کرد و يک بچه که در حدود سيزده الي چهارده سال داشت و پدرش کارگري بود در تهران بر اثر اصابت گلوله‌اي مثل من روي تختخواب پهلوي من در طرف راست بستري بود و فاصله او با من در حدود يک متر بود و در اثر جراحات و فرو رفتن گلوله زخم تبديل به خوره و جذام شده بود و دکترها از او مأيوس بودند و چند روز در حالت احتضار و گاهي صداي خيلي ضعيفي شنيده مي‌شد و هر وقت پرستارها مي‌آمدند مي‌پرسيدند: تمام نکرده است؟ و هر لحظه انتظار مرگ او را داشتند.
شب پنجاهم بود درد و بي‌خوابي قدرت روح و جسم مرا گرفته بود، مقداري مواد سمي براي خودکشي تهيه کردم و زير متکاي خود گذاشتم و تصميم گرفتم که اگر امشب بهبود نيافتم خودکشي کنم. چون طاقتم تمام شده بود، مادرم براي ديدن من آمد به او گفتم: «اگر امشب شفاي مرا از حضرت معصومه گرفتي فبها، و الا صبح جنازه مرا روي تختخواب خواهي ديد.»
مادرم غروب به طرف حرم مطهر رفت در عالم رؤيا ديدم سه زن مجلله از درب باغ (نه درب سالن) وارد اطاق من که همان بچه هم پهلوي من روي تخت خوابيده بود آمدند،گویا يکي از زنها حضرت زهرا و دومي حضرت زينب و سومي حضرت معصومه (سلام الله عليهم اجمعين) هستند .حضرت زهرا جلو، حضرت زينب پشت سر و حضرت معصومه رديف سوم مي‌آمدند، مستقيم به طرف تخت همان بچه آمدند و هر سه پهلوي هم جلو تخت ايستادند.
حضرت زهرا (س) به آن بچه فرمودند:«بلند شو»،‌ بچه گفت:«نمي‌توانم»، فرمودند: «بلند شو»، گفت :« نمي‌توانم»، فرمودند:« تو خوب شدي» در عالم خواب ديدم بچه بلند شد و نشست من انتظار داشتم به من هم توجهي بفرمايند، ولي برخلاف انتظار حتي به سوي تخت من توجهي نفرمودند در اين اثناء از خواب پريدم و با خود فکر کردم معلوم مي‌شود آن بانوان مجلله به من عنايتي نداشتند. دست کردم زير متکا و سمي که تهيه کرده بودم بردارم و بخورم با خود فکر کردم ممکن است چون در اتاق ما قدم نهاده‌اند از برکت قدوم آنها من هم شفا يافته‌ام دستم را روي پايم نهادم ديدم درد نمي‌کند آهسته پايم را حرکت دادم ديدم حرکت مي‌کند فهميدم من هم مورد توجه قرار گرفته ام .
صبح شد پرستارها آمدند و گفتند:«بچه در چه حال است، به اين خيال که مرده است»
گفتم :« بچه خوب شد»
گفتند:«چه مي‌گويي؟!»
گفتم:« حتماً‌ خوب شده»
بچه خواب بود، گفتم بيدارش نکنيد تا اين که بيدار شد دکترها آمدند هيچ اثري از زخم در پايش نبود گويا ابداً زخمي نداشته اما هنوز از جريان کار من خبر ندارند.پرستار آمد باند و پنبه را طبق معمول از روي پاي من بردارد و تجديد پانسمان کند چون ورم پايم تمام شده بود فاصله‌اي بين پنبه‌ها و پايم بود گويا اصلاً زخمي و جراحتي نداشته،مادرم از حرم آمد، چشمانش از زيادي گريه ورم کرده بود، پرسيد :« حالت چطور است؟ نخواستم به او بگويم شفا يافتم، زيرا از فرح زياد ممکن بود سکته کند، گفتم: «بهتر هستم، برو عصايي بياور برويم منزل»، با عصا (البته مصنوعي بود) به طرف منزل رفتم و بعداً جريان را نقل کردم. و اما در بيمارستان پس از شفا يافتن من و بچه غوغايي از جمعيت و پرستارها و دکترها بود، صداي گريه و صلوات تمام فضاي سالن را پر کرده بود.
راوي : آقاي قاسم عبدالحسيني – پليس موزه آستانه مقدس حضرت معصومه

منبع : 200 داستان از فضايل، مصايب و کرامات حضرت زينب (س)



+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...

شفاي مريض
 

زبانم گنگ بود، نمي‌توانستم صحبت کنم. سيزده يا چهارده ساله بودم که پدرم و عمويم مرا نزد شيخ ابوالقاسم بن روح بدند و از او درخواست کردند که از حضرت امام حسين (ع) بخواهند زبانم را گويا سازد، شيخ پس از اندکي تأمل جواب داد: «شما مأمور رفتن به حاير حسيني هستيد» لذا ما به «حاير» رفته، غسل کرده زيارت نموديم.پدرم فرياد کشيد«سرور». بي‌اختيار گفتم:«بله» خودم باورم نمي‌شد، پدر شگفت‌زده گفت:« تو حرف زدي؟» و من مدام مي‌گفتم:«بله من مي‌توانم، مي‌توانم».


+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  | 

کرامات ...

شفاي چشم درد
 

من به بيماري رمد (سرخ شدن سفيدي چشم بر اثر شدت باد) مبتلا شدم، تقريباً شش روز طول کشيد. جمعي از طلاب به عيادت من آمدند يکي از آنها شمسيه حقير را براي سفر زيارت مخصوصه خواست گفتم:« خودم به آن نياز دارم»
گفت:«تو با اين حالت چگونه مي‌تواني بيائي؟»
گفت:« هنوز مأيوس نيستم.»
ايشان رفتند، اتفاقاً عيال من در خانه نبود و خانه خلوت بود تنهايي و درد و رمد و تنگي وقت براي قرائت زيارت مخصوصه باعث رقت قلب من شد، رو به قبله عرض کردم:«السلام عليک يا اباعبدالله» شنيده‌ام که سالها بعد از واقعه عاشورا درسالگرد اين روز در وقت اشتغال به جنگ «سلطان قديس هندي» در هندوستان به چنگال شيري مبتلا شد و به نزد شما استغاصه نمود و حاجت او را دادي، سپس سر خود را به پشتي گذاشته خوابم برد در خواب ديدم آن بزرگوار بر بالاي تلي بلند تشريف دارد و حقير در وسط آن تل ايستاده‌ام پس آن حضرت به آواز بلند فرمود:«بيا حقير به زبان حال نه مقال»
عرض کردم : «با اين چشم درد چگونه بيايم».
آن بزرگوار فوراً از بالاي تل به نزد من آمده انگشت مبارک را بر پشت چشم من نهاد از خواب بيدار شدم چشم گشودم اثري از درد و رمد نديدم، پس برخاسته وضو گرفته روانه حرم شدم آن طلاب که مرا ديدند تعجب کردند و گفتند:« تو يک ساعت قبل با آن حالت بودي چگونه شد که چنين شدي»
گفتم:«شنيديد که گفتم مأيوس نيستم پس به زيارت حسين (ع) موفق شدم.»
راوي : شيخ محمد عراقي

منبع : کتاب معجزات و کرامات امام حسين (ع)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محسن امینی هرندی  |